عمرگران مایه...
...کاش آنقدرکه زمان رابرای یافتن چیزهای دورازدسترس مان می گذرانیم
،آنرابرای حفظ داشته هایمان صرف می کردیم تا اسراف نشودعمر
گرانه مایه مان...
...کاش آنقدرکه زمان رابرای یافتن چیزهای دورازدسترس مان می گذرانیم
،آنرابرای حفظ داشته هایمان صرف می کردیم تا اسراف نشودعمر
گرانه مایه مان...
...توکیستی ؟توفصل پنجم عمرمنی،فصلی شاعرانه درسرزمین احساس فارغ از
هریاس وپیری ،تویک فصل پرازپروازوامیدی،بالی برای تمام آرزوها ،تو
نهایت عشق منی ...
...ازمن مپرس دلیل دردهایم را،دردهای یک مرد، پشت میله های
دندانهایش محبوس است حول لبخندی وگفته هایش، ناگفته پنهان، درسطرهای
خطوط محووپیدای پیشانی اش،غریبه نپرس تو ازراززخم های تنهایی یک
مردباران،ازدلیل سکوت ونگاه خیره اش درامتدادبیابان،نپرس غریبه ...
همه ی شماهایی که غریبه اید اما برای من آشناترازهرکس،کسانی که حتی تاریخ تولدم رو یادشون
بوده و به هروسیله ای بنده رو مدیون لطف شون کردن چه عزیزانی که تلفن زدن،چه کسانیکه پیامک زدن
کامنت خصوصی گذاشتن :) و .... از همه ی شما ممنونم و به خودم می بالم دوستانی چون شما دارم
بالهایی که به من احساس فرشته بودن را می دهند،فرشته ای که عزت و سربلندیش ازوجود شماهاست.
سپاس بیکران برای تمام خوبی هایتان
سیامک سپهریان
...ما انسانهازرنگیم وگاهی خیلی خیلی زرنگ که حتی سرخودمان هم کلاه
میگذاریم و خوبی دیگران رابه حساب همان زرنگی های خودمان می نویسیم
،اماواقعاواقعیت جور دیگریست...
...هیهات که نه سوادی داریم برای سخن گفتن ونه شعوری برای خاموشی ،
دراین روزگارمامترسک هم ادعای معلمی دارد....
...همه ی آدمهاحدی دارند،حدشان به اندازه کاسه صبرشان است،پس
نبایداین کاسه رالبریزکردویاخودراگول زدکه دریایی درآن کاسه غوطه ور
است...
...کسی که دوستت داردهرگزقسم نمی خوردفقط آغوشش رابرایت
بازمیکند...
...ومن ازآن روزمی ترسم که شیطان نعره زند:آدمی بیاوریدتاسجده
کنم براو...وزمین سرخ وکبودشودبرای دست های خالیش...
...اکثرانسانهااسراف کارندوناسپاس چون همیشه بهترین ها درکنارشان
هستندوآنهاازبالای حصاردردوردستهابدنبالشان میگردند...
...انسانهابه اندازه ی فقرشان بخشنده ترند،هرچه دست خالی تربخشش بیشتر،
گاهی حتی هرآنچه دارند...
...من جای هرزخم رابالبحندی بخیه زدم،آنقدروصله پینه خورددلم که دیگر
فریادمیکنم لبخندهایم را...
...من ازشمارش ستاره ها به انکارانسانیت رسیدم،که اگرانسانی بوددراین همهه،
چرایک دل تنهابجای ردآغوشهاروی سینه اش ،ستاره ها رامی شمرد...
...ودراین تلاطم روزگار،گاهی بایدمثل ماهی باشی وخودرابدست موجهای
بلندومواج بسپاری تاشایدازگزندتورصیادان به دورباشی...
…پسرانم،در این روزگارسردنامروت چنان قدم برداریدمباداکه ازصدای
تکبرگامهایتان دانه ای ازلب گنجشک فروافتدیا بلرزدقلب هراسان مشتی
آب راکددرکنج سینه ی خاک،که این دنیافقط محل گذراست آرام بیاییدو
آرام برویدتانام نیکی ازشماتاابد برجابماند...