تن آزادی ....

...من هنوز نمیدانم چراآنهایی که به زنان ما میگویندآزادباشیدازآزادگی 


دم نمی زنند،نمیدانم چراآنهایی که به دختران ماتن آزادی یادمی دهندچراعلم 


آموزی نمی کنند،چراآنهایی که دم ازحقیقت محض می زنند،حقیقت عشق 


راکتمان می کنند،چراآنهایی که ازعشق میگویندعریانت میکنند،وهزاران سوال


 دیگرکه هنوزجوابشان را نمی دانم،آزادی کجای باورماست...

مفهوم تنهایی...

...گاهی تنهایی ،کنارکنج دیوارکزکردن نیست ویاسکوتی بغض آلوددرهمهمه ی


 اجتماع ویاشایدخیره ماندن درچشم افقی بی پایان،تنهایی گاهی محوشدن است 


درچشم دوستان ویا ازشماره افتادن است میان شمارش مخلوقات درشمارگان


 خالق،وچه بدعاقبتی ست آنجاکه همه درپیش اوهستندواوبی اعتنابه تو،عذابی


 الیم ازخدایی کریم،واین نهایت مفهوم تنهایی ست....

انتخاب ....

...اگرعاشقی خوب نگاه کن و ببین که برگهای عشقت درکدام پاییززردشدو


پژمردوبرای کدام بهاردوباره جوانه زد،راه مشخص،امیدبردوش،مقصدپایان


 صراط،انتخاب باتوست درنهایت اختیار....

شاهد....

....دردل عشقبازی های شبانه ام بایادتو،نه ماه ونه ستاره،هیچیک شاهدنبودند،


گواه من تنهاضربان تندقلب من است وآشوب دل تو همین....

ازحال من پرسیدی....

نازنینم ازحال من پرسیده ای انگار،بایدبگویم حال من خوب است،تو 


مرابه عشق رساندی بروخدانگهدار...

صبح صادق....

....من صبح را باصداقت آوازپرنده ها،باتصنیف نسیم وذکرخداشروع


 میکنم،دردهایم را به ظلمت شبی که درآن خواب بودم می سپارم تا گم شود 


از خاطر امروزم حتی یادآوری شان ، من امروزرا باشوق دیداردلهای پراز


امیدآغاز میکنم ،باتمام شعرهایی که برای عشق می نویسم تا جاودانه بماند نسیم 


عشق درسرزمین عاشقان عشق پرست....

آشنا...

بهانه برای غریبه هاست،توکه هرلحظه دریادمنی،برای دلم آشناترازخودمی....

داغداری عشق...

....بی خواب می شوی،زیرچشمهایت گودمی شود،شایدکمی لاغرترشوی وحتی شاید


چندتارموی سفیدروی سرت لانه کنند،میان سیاه بختی چادرگونه ای که به سر


کشیده ای واین تازه اول راه داغداری عشق است....

آفت جامعه ی ما....

...هرجامعه ای درهرعصری آفتی دارد،آفت این فصل روزگارمادست خیاط 


بدقواره دوزی ست که هرچه می دوزدقواره ی تن مانیست....

بال پرواز....

واین نهایت ناسپاسی انسان است،زآن زمانکه خداوندپروازوسیردر


آسمان و ملکوت آموختش اوهمچنان اصراردارد،روی دوپادرزمین راه برودو


خیال پردازی کندبرای ابرهایی که به شوق پروازاو درآسمان می چرخند،خدایا ازتو 


می خواهم مرایاری کنی تابه بال یقین رسم وپرگشایم درآسمان عشقت،این ناسپاسی 


ارزانی ابلیس دروغ پندارباد....

بازیچه افکار...

...وجبی ازمن پیداست که حجابم نیست


یک وجب بالاتر و پایین تر جرم که نیست


صیغه و عقدیک قراربین من و توست


بنشین که کلام عشق همین جاست بین من و توست


این صحبت خامی بودبین من و تو


کاش می فهمیدم و می فهمیدی بوی فاصله را بین فکرمن وحرف دل تو


جاده ی خاکی زیباست


رودخانه و باغ کنارش زیباست


کاش تو می فهمیدی که هرجاده ی خاکی پایانش سرمنزل راه نیست


عاقبت کارهمه پای خودش بوده ،تقصیر ازجانب شیطان خطاکارکه نیست


قسمت و تقدیررامن و تو می سازیم دیگران بازیگرراهند


بیاتابازیچه افکارنباشیم،کاینهمه افکارگردوغبارپس مانده ی راهند...

نخندآسمان...

...نخندآسمان، کاش می فهمیدی مفهوم بزرگترین دردزمینی ها را،عادتی بی انتهابه 


تحمل دردها،زخمها،کینه ها،زخم زبانهاو...نخندآسمان نخند،زمین جای خنده نیست که 


اگراینگونه بودوصل ما به زمین باخنده بودنه با اشک وماتم و فریاد....

خون دل ....

...وتو نمی دانی اثرانگشتت پاک نمی شودازدسته ی خنجری که بی ترحم به قلبم 


زدی،خون پاشیده از این سینه نه بادست نه با آب و نه باخاک پاک نمی شود،این را


بدان که خون دل خراشی ست برصفحه ی تقویم روزگار...

راه آزادی....

....ومن هنوز نمیدانم کدام قابله ای ما راازشکم روزگاربیرون آوردتا درخیال  


آزادی ازاین قفس به آن قفس امیدبندیم شایدفرجی باشد،کاش قابله به ما میگفت


 راه آزادی کجاست...