داستان خلقت....

....قصه ی غریبی است قصه ی کشاورزودانه ی گندم،کاشت،داشت


 وبرداشت،دستی که باعشق کاشت،باآرزوپروردش وبی رحم چیدش،برای


 آسیابانی که ازآن عاقبتی سپیدرو بسازدیادستی که دوباره نسلی ازآن برجاگذارد


عجب داستانی دارداین خلقت!!!... 

زندگی....

...زندگی فصل بیداریست


فرصت خفتن بسیاراست


کاش پیچک خارپشت هم می دانست


 درزمستان هم زندگی بایدکرد...

همراه من...

...گذشته ی من مال خودم است،من کسی رامیخواهم که آینده ی من باشد


نه آینه ی دق ام...

زبان دل...

...دهانم راگزمه ها بستندومن لبخندتلخی زدم به حقارت ذهن شان،چون


 نمی دانستندمخاطب من اهل دل است وزبان دل درسینه به کام نه در


حبس قبرحلقوم ....

کجای کاری...

...گاهی فقط بایدخودت رازیربغل بزنی وبروی ازاینجاودرخلوتی که داری


 خودت راخارج ازچشم خودبین ات ببینی،مزرعه ای راکه کاشتی راخوب از


بالانگاه کنی وبفهمی امروزکجای کاری.... 

فهم دنیا....

...چه باسروصدادنیا می آییم که انگاردنیافقط ماراکم داشت!!وچی بی صدا


ترک میکنیم آنرا،انگارکه دنیاهیچ نداشت!؟...

شب آرام ....

...دیشب آرام خوابیدم؟!چون بجای خانه ی ما،گزمه ازدیوارقاضی بالا


رفته بود؟؟!!ودزدهرآنچه نیازداشت ازکلبه ی مابرد؟؟؟!!!عجب شب 


آرامی بود؟؟؟؟!!!!.... 

محکوم به...

...محکوم به قفس هستی آنجاکه درزندان است آرزوهایت ...


هدف...

کاش هرکسی ازمامیدانست قبل ازشروع،چطوربایدبه پایان برساندراهی 


راکه باهزاران آرزودرآن قدم برمی دارد...

آسوده ....

...مراباآنچه دارم دفن نکنید،مراباآنچه میخواهم به خاک بسپاریدکه یک عمر


بادلتنگی وغم وترس وتنهایی و.....زندگی کرده ام ،خسته ام ،میخواهم تا


ابدآسوده بخوابم ...

چشمهایت...

...نازنینم چشمهایت بوی دوستت دارم را میدهدهنوز،فکری برای


 لبانت کن که می آزاردمدام دل وابسته ام را...

خونبها....

...کاش تو فقط میدانستی که خونبهای این اشک هایم چیست؟یک مشت


 سادگی،یایک بغل آسودگی فقط همین....

ردسایه ها...

...چه نجواهای ترسناکی ست نجوای کودک بی مادر،اعدامی بی جرم،سفره 


بی نان،قلم بی جوهر...من ازاین نجواهامی هراسم هرشب،دیوارمان


 کوتاه است،من ازردسایه هامی ترسم هرشب...

دلگیرودلسیر...

بیاییدنه به یکدیگردروغ بگوییم و نه واقعیت را،ممکن است کسی باورکند


حرفهایمان راودل بسته شودبه نبودن هایمان ویابفهمدودآزرده شودازرازهای


 درونمان،بیاییدنه دلگیرکنیم ودلسیر،دلهای کوچک درانتظارآغوشمان را...

ای رفیق ....

...من ترا هنوزبه یا ددارم واسمت رادرصفحه اول دفترکاهی خاطراتم نوشته ام


 تایادم نرودآنهمه سادگی کوچه های تنگ آشتی کنان یاکه بازی هفت سنگ


  کودکان،تاعطرتنت رافراموش نکنم مثل بوی حیات بخش دیوارکاه گلی خانه


 هایاعطرزیبای شمعدانی ها،من تراهرگزفراموش نکرده ام ،رداسمت هنوز در


خاطرم پابرجاست همانندرددوده چراغ گردسوزطاقچه ها،من همیشه به یادت هستم 


ای رفیق ،ای همیشه سبزخاطرخاطرات من...