کودکی های دلم ....
.... دلم هنوز پیاده رویی بارانی میخواهدکه بازی کند کودکی های دلم زیرناوادان هایش
وذوق کند با هرقطره بارانی که روی صورتش می افتد،بدون ترسی از خیس شدن یا
حرف مردم ،کاش دوباره دلم کودکیهایش را پیدا کند....
.... دلم هنوز پیاده رویی بارانی میخواهدکه بازی کند کودکی های دلم زیرناوادان هایش
وذوق کند با هرقطره بارانی که روی صورتش می افتد،بدون ترسی از خیس شدن یا
حرف مردم ،کاش دوباره دلم کودکیهایش را پیدا کند....
... من هنوز دردایره ی قسمتم دنبال کنجی آرام می گردم
کاش تو بودی لااقل مرکز این قسمت تا دور تو می گشتم .....
...هنوز بوی خودش را داردکاغذ کاهی دفترخاطراتم،بویی که درآن با تمام احساس
عطر تن ترا توصیف کردم،چه عطری داشت عطرتنت میان سادگی کاغذ کاهی ...
...مهربانم کاش کسی بودکه دفترخاطرات مرا از آخر می خواندتانفس زندنهای آخر
عمر مرامی فهمید،تا تپش قلبم رااحساس می کردکه درآن ضربان های آخر هم هرگز
ذکرنام تو را فراموش نکرد،کاش کسی شعر مرا از مصرع آخرمی خواند تاکه
می فهمیدمعنی دوست داشتن های مرا و مفهوم سادگی عشقم را، که درنهایت سادگی
بیان شده بودواین تنفرنبودغوطه وردرشعرهایم بلکه گلایه ای بین من و خیالاتم
بوددرگذرزمان،میان من و سکوت وپژواک تنهایی هایم...
....نازنینم بیاکه من خودم را بر دارکرده ام،بیا و پایان بده این تنهایی م را ،
بیاکه سایه ام قدرت تکان چهارپایه را ندارد!!! می بینی بی تو حتی کسی نیست
زیرپایم را خالی کند تا بر دار شوم از سقف خاطراتت...
…راست میگفت ابرکه چقدرزمین نااهل و نادان است تاکی باید بشویدحماقت
محض زمین را!!اماابر نمیدانست که آسمان عاشقانه زمین را درآغوش گرفته است و
او را با تمام حماقت هایش دوست دارد،کاش زمین هم می فهمید این عشق یک
طرفه را ....
....نمی دانم شاید امروزدل من هم مومن شود و به طواف تو بیاید،شاید ازاین
کفرخودخواهی ش رها شود،اوترافقط برای خودش می خواست نه شریک با دیگران
اما دل تو انگارکعبه ای ست که بسیار دلهامیگردندبه شوق طوافش ...
....هواکه بارانی می شوددلواپس می شوددلم ،دلواپس آمدنت، صدای قدمهایت
سالهاست که مهمان گوشهایم نشده ،کاش میدانستی نازنینم ،چقدرکشنده است
دلواپسی انتظارناتمام چشمهای من....
...هنوز بوی باروت میدهدنیم پلاک سوخته ات کاش می دانستم کجاست قبر بی
نشانت،تو پهلوان هیچ قصه ای نبودی جزقصه های هزار و یک شب خوابهای من
و مردتمام قصه های شبهای تنهاییم ،کجایی پهلوانم که بدجوردلم تنگ شده برای
گرمی صدایت،وبرای نوازش دستانت کاش لااقل بادعطر تنت را یک روز
صبحگاه تخفه آورد برای سینه ی سوخته ام از تنهایی ...
... حتم دارم زنده ای تو،زنده میان نفس های روزگارسرزمینم،ترکش و تیر
بهانه ی کوچ ات بوداما،خاک وطنم گهواره ی خوابهای توست ،گرچه گمنامی در
گوشه ای بی نشان،اما،خوب میدانم نشان عطرتنت راذره ذره ی سرزمینم
به یاد می آوردهنوز،پدرم....
(( تقدیم به روح پرکشیده ی پدرجانباز شهیدم و تمام هم قطارانش ))
...کاش بلبل میدانست که گل سرخ زیرنورماه تن فروشی میکندبرای کرم شب
تاب درهرزه زارباغ وشقایق آن کنارتشنه و بی آبرو اما ذکرمیگویدبرای سلامتی
بلبل بی تاب باغ ...
... به شعر تو وسوسه شدگردش خون من در رگ ای وطن سرخ
آتش زردازخیال خشم تو شداینگونه سرخ
همیشه سبزاست می دانم رنگ باغات تو
همیشه گرم است تن ریشه های افلاکیان درخاک تو
درشعرصلح توسپید می پوشد هنوز قامت مست مردان تو
ذکرگویان دست وفا دارندهنوزمردان باصلابت تو
بازیچه شدگردش روزگاردردست شعربافان شهرتو
نباخته اند خویش را هنوزدر طوفان حوادث کشتی نشینان ساحل تو
درخیال سرد تقویم روزگارازعشق داغ می گویند سخن
عشق همان خمیرمایه ی مردان و زنان تو شدسرهرکوی و برزن
بگذارجهان بگذرد هرچند برمدار نامراد،هرچه باداباد
میان بدعهدی روزگارفقط نام ایران زمین تا ابد زنده باد....
....یقین داشت مرغ دلم پروازرا
شکستن پیله و درب قفس را
یقین داشت آزادی بعد ازغروبی طوفانی ست
پشت هرطوفانی رنگین کمان و دشت زیبایی ست
یقین داشت مرغ دلم آسمان جای پرواز است
بیشه زارگرچه زیباست اما آسمان جای عشقبازان است
سرسپرددرمیان قفس به شعرآزادی
گرچه بالش دربندبوداماپیرهنی داشت ازقامت آزادی
تنش رنجور از دردبود،بیماربود،دهانش راخاک پربسته بود
امایقین داشت درخاک تنش سیمرغ را که لانه کرده بود
مرغ دلم مردکنج قفس در داغ آزادی
سیمرغ حالا نوبت توست برخیز فریادکن نام آزادی ...
...باتوشعرمیگفتم وباتوشعرمی ساختم،نغمه ای آرام و دل انگیز درسکوت پاییز،گه
گاه چلچله ای هم آوا می شدتا ترانه ی کوچکش محزون کند شعرهایم راامانمیدانست که
من حزن شعرهایم را ازغم غروب چشمان تو میگیرم، کاش می دانست که من خود
رمیده ام درمیان کوچ روزگار...
...انگار هنوز دوست داردبازی کیش و مات را رقص چشمانت،دوباره چشم بگذار
نازنینم که من مات شده ای ذاتی کمان ابروی تو ام ....
...دست میکشم زیرگلویم ،حنجره ام متورم شده انگار،گویا دیشب تو به خوابم
آمده بودی باز....
... نازنینم چه زیبا بود پاییز باتوبرایم ،اولین پاییز زیبای زندگیم،پرازرنگ وپراز
خاطره ،رفتن پرنده ها را می دیدم اماانگارکوچ میکردن از سکوت به هیاهویی زیبا،
اما تو رفتی و حالامن مانده ام و پاییزی رنگ رنگ و صدایی دلخراش از کلاغان
،کاش می دانستی که من تمام فصول را به رنگ حضورتو دوست دارم ....
.... می آیم ،بازهم می آیم نه یکبار نه ده بارهزاران با ردیگرسرهمان کوچه ای که
گم کرده ام سایه ت را در پستوی خم هایش...
…تن مرا زیرکهنه خاکی چال کنیدتاکهنه شرابی خورندموران از رگم،تامستانه شکر
گویندایزدشان را،گرچه حرام بودآن کاسه ی سرخ برای دل دردمندمن اما،من
هم به شکرانه ی مستی مورذکرشکرخواهم گفت زیر لبم...
....رقیق شدرفیق رفاقت دلهای مامیان زندگی رقت بارروزگار،کاش
می چشیدیم دوباره طعم یک رنگی رفاقت را رفیق....
....گم کرده ام اورادر دل روزگار،مژدگانی یابنده تمام زندگانی من است...
...اشتباه نکن چشم های من حریص نشده اند،از تو فقط یک بوی عطرویک
سایه برایم میراث مانده،بیچاره دلم که مدام عطر ترا ازهرغریبه ای جستجو میکندتا
شایدبیابد نشانی گمشده اش را دراین فراموشی روزگار...
...این روزها خیلی آغشته شده ام به تو،آنقدرآغشته که دیگرم نمی شناسم خودم را
درآینه ...
...من راضی ام به همین دردنوشته هایم که تسکین میدهندقلب دردمندتراکه هرچه
دردمندانه تر می نویسم تسکین تو بیشتر می شود،من درد ربای سینه های پردردم ....
...وبادخیره درانگشتانم می رقصید ،به خیالش که من ضرب آهنگ موزون
می زنم ،اما نمی دانست که بی توحتی سرانگشتانم خودکشی میکنند روی میز ...
....بازهم قسم می خوردساعت وحشی من و زوزه میکشد12شب را،من
گرگ شب نیستم باورم کن که فقط منتظرآغوش گرم توام،من وحشی نیستم ....
...ساده هستم امانه آنقدراحمق که گرمی دست بیگانه راازمیان اثرانگشتت
احساس نکنم،عاشقم نه آنقدرکورکه ردپای دیگری را درعمق نگاهت نبینم ونه
آنقدرخام که شیرینی لب دیگری راروی کامت احساس نکنم،اماباورکن آنقدر
احساساتی هستم که به یک نگاه شیرینت دوباره بازهمان احمق دفترخاطرات
تو شوم...
…یخ زده روزگاردرمکث سکوتم،انگارخواب خرگوشی رویاهایم تمامی ندارندبی تو...
...صیدمیکندمرغ ماهی خوارماهی ی را که تنها به شوق لب دریا آمده بود،چه حسرتی
داشت این جنون ماهی روی لب مرغ ماهی خوار....