آفت انسانیت ....

...من کسی را درتاریخ سراغ ندارم که به خاطر پول،مسکن،خانه و... زن،


فرزندو...اش را کشته باشدمگرناقص القعل باشد،اماانسانهای سالم بسیاری 


را می شناسم که بخاطرقدرت پدر،مادر،خواهر ،برادر،زن وحتی بچه هایشان را 


قتل عام  کرده اند،وحالا می فهمم که قدرت آفت روح انسانیت است ...

انگشتان آسمان .....

... انگشتان آسمان ( باران )لمس میکنندتنم را ،و زخمتی پیشانی ام را در


می یابندکاش نازنینم تو هم لمس می کردی تن خسته ی حرفهای ناگفته ام 


را تاچین و چروک غربت احساسم را می فهمیدی....

بوی قهوه ی تلخ ....

….کنار پنجره ی کافه ایستاده ام ،بوی تندقهوه می آیدطوریکه طعم 


تلخش را احساس میکنم،ازپنجره سیمای نیمه روشن داخل را می بینم با


 همان حال و هوای همیشگی ،چهار،دو یا یک صندلی مقابل یک میز،


اماخاطره ی تلخم آن کناربویش ازطعم قهوه تتلخ تراست،خاطره ی دو


صندلی و یک میزکنج دیوارکه حالا خالی از من و تو خاطره های نیمه روشن 


است،کاش بودی وقهوه ای تلخ نوش جان خاطرات شیرین مان می کردیم ...

فال...

.... خواستم فال بگیرم اماته فنجان قهوه ام خشکیداز رسوب خاطرات تلخ دیروز


ووابستگی های بی فروغ فرداهایم ....

نقطه ها ....

.... نازنینم کاش میدانستی من ترا سالهاست درانتهای کوچه ی نقطه های پایان


جمله هایم گم کرده ام امابه شوقت هنوز هرجمله ام راباردپای نقطه هایت آغاز می کنم ...

چسب زخم...

... کاش دلم هم مثل انگشتم بودکه به هرزخمی چسب زخمی میزدمش تا خوب 


شودنه اینکه درد خورم تاکه درد بی درمان شود ...

پوزه ی نگاهم ...

..... غرق می شدنگاهم میان موج چشمانت هرگاه ترا می دیدم،چشمهایم را به 


قفس انگشتانم سپردم تامباداآلوده شوددریای نگاهت به پوزه ی نگاهم ....

ردپا....

وچه التماسی داشت نگاهت آنگاه که به زمین دوختی تانبینی ردپای خیس 


اشکهایم را درفصل سرد و نمناک پاییز خاطراتم ...

پیله ....

.... درقلب یخی می پیچدصدای تلنگریادت،و این پژواک میشکند پیله ی 


هر دل قفس زده را ...

دریغ مکن ...

.... نازنینم از من دریغ مکن ،که پرازامیدخواهدبودتب بوسه ای که در یاس 


خشک زارلبانم به گل نشیندقبل از آخرین ضربان عمرم....

پل .....

....نازنینم شایدروزگاردیواربسازد بین من و تو اماایمان دارم که قلب هایمان


 پلی خواهند زدبربلندای هرحصاربلندپرازدشنه وخار...

شاه ....

... کج نمی شودحتی قامت اش ،دلش زخم بر می دارداما خم به ابرویش 


نمی آوردچون میان کیش صفحه ی روزگاراوهمان شاه بی تاج است ،ایستاده


 رعنابربلندای سرزمین آرزوهایش ،اورهبرسوخته دل رویاهاست .....

عادت ....

....مهربانم من برای دیدنت نذرکرده ام


کاش می دانستی که من به بوسیدن لبهای سرخت عادت کرده ام .... 

بازی امروز...

....گیریم که دیروززندگی ام را بی تو باخته ام ،امانازنینم باورکن که بازی این 


روزهایم فقط برای توست...