تحمل....
...تحمل میکنیم بدبختی ام را،چون بیزارم ازتظاهربه خوشبختی با
لبخندی عاریه...
...تحمل میکنیم بدبختی ام را،چون بیزارم ازتظاهربه خوشبختی با
لبخندی عاریه...
...بیا ای ترس،ای رفیق شب های سردم
بیاای درد،ای همنشین زخم های پرنقشم
بیائیدای همه دوستان ظلمت وتنهایی من
بساط عیش تان جوراست،بیائیدای مهمانهای ناخوانده ی من
ازقلم نیندازیددشنه ودشنام را
طعنه ومشت وچشم های تنگ را
دورهم مهمان من شوید امشب،که تنهای تنهایم
چنگی زنید ومی خورید،که امشب سلطان دردم...
...بین گذشت و گذشتن فرق زیادی ست،عده ای فکرمیکنندبازی
باکلمات آسان است امانمیدانندطعم این بازیهای کودکانه چقدرتلخ
وزهروزجرآوراست ،بازی بااحساس رامیگویم ،نمی دانم ،شایدواقعاعاجزند
ازدرک حرارت آتش سوزانی که بی هیچ گرمایی پوست وگوشت واستخوان
راذره ذره آب میکند،کاش درک میکردندآنوقت جهان ما بهشتی قابل سکونت
بود....
...همیشه فاصله ای هست بین ماوخواسته هایمان،ماوعشق هایمان و...فقط
نمی دانم چراهرگزبین ما و دردهایمان هیچ فاصله ای نیست...
...سیرنمی شودگرگی که گوسفندمیخوردوموریانه ای که چوب،ببین خانه ی
عشقت را باکه و باچه می سازی ....
...مستت میکنداندوه سربسته ای که هیچ ازآن نگفته ای،آنقدرگیج که گم
میکنی شب و روزت را،چه رسدبه سرمنزل راهت...
�ص R� �� ��@�ق های خیالی ...
...گاهی بی آنکه کاری بکنی بدنت آنقدرکوفته می شودکه دوست داری
سالهای سال بخوابی و بیدارنشوی،دلیل این کوفتگی،ذهن کاری توست،
برای آنچه که بدست نمی آوری وذهنت راباتمام قوابکارمیگیری،نمی گویم
کارعبثی ست اماخیلی وقتها بی فایده است،بخصوص درموردعشق های
خیالی ...
...خسته ام ازلبخنداجباری
ازحرفهای بی ریشه و تکراری
خسته ام ازهرنگاه هرزه بار
نوشتن نامه های عاشقانه باسرنیزه واجبار
خسته ام ازصورتک های شادبی روح
جسم های روان زردمرده وبی روح
خسته ام ازآسمان سیمین بی ابروکبود
خسته ازتن های باران ناشسته ی مشت برتن کبود
خسته ازقهرمانهای پوشالی وعشق های سست خانه چون تارعنکبوت
نشاط دل فریب مردمان بدطینت وتوراندازوعنکبوت
خسته ام ،خسته ازدردهایی که دردنبود
زخم هایی که زخم نبود
حرف دل هایی که حرف جان نبود
آغوش های سردی که اصلا گرم نبود
خسته از تمام فصل های یک رنگ زردوخیس
چشم های سرخ کودکان سیاه وتن های لخت وخیس
خسته ام ازکج فهمی مردمان فهیم آدم نما
نامردمان تنگ چشم فرخ لقا
خسته ام ،خسته ازدرک همنوعان هم پرست
خسته ازتفاهم سرمیزهای رنگین مردمان رنگ پرست
خسته ازحدزنان رهزن بدمست مست
یاکافران نمازخوان شب پرست
زاهدبیاکوله بارخویش بندیم و رویم
چون امیران غافله سرخوش شده درغبار فراموشی شویم...
...آدمها برای بودن نیازی به رابطه ندارند،فقط خاطره هاهستندکه ازآنهاقالبی
می سازندجدای ازچهره خوب وبدش،ازجنس فانی یاباقی ...
...من آن مستم،دیوانه ای که بودم و هستم
توآن زیبای من ،من همانم که آشفتم زدستم
توآن آخر،توآن اول،من همان محبوس دردم
توآن آسوده ازمن،من گرفتارپیمانه وزخم ام
توچشمت فتنه دارد،شاید،اماخودمن فتنه انگیزم
میان آتش عشق هرشبم هیزم دردریخته و می ریزم
کاش میدانستی ،بی تو هرشب با درودیوارخلوتی دارم
باناخن سنگم روی آجروچوب ،چنگ ونی می نوازم
دردعشق راآغوش میکشم تاسحر،بازخمه هایت عشقبازم
هرصبح ازدامنت زاده شده،هر شبی درآغوشت جان داده وجانبازم
زخمه برسیم وتارجانم می زندزخم هایم
درخیال خلوت من ومهتاب ناگاه حرف عشق میزنددردهایم
آسوده باش،آسوده بخواب ای مهربانم
امشب هم می خوابانمش باهربهانه کودک دردهایم
اماتاسحرراهی نیست ،بیدارخواهدشدطفل زجه هایم
من که میخوابم این بارتوخواهی ماندو این کودک دردهایم
مادری کن برایش چون بی مهرمانده تمام کودکی های احساسم ....
...مهربانم نمی نالم من هرگزازخشم دریا
چون آنسوی آرامش ،صیادی توردارددرصحن دریا
یاکه خون میگریدآفتاب درانتهای امروزوفردا
یاکه شایدمیکشدزجری دلی با زنجیرعشق تصویری ازلب نا کام دریا...
...من همان برگ سبزم که نه قدرسبزی دانستم و نه باوربه زردیم دارم،عجب
حال عجیبی دارداین دل گرفتار، میان راست و دروغهای خودفریبش ...
....نازنینم تویی که مراباعشق خوابم کرده ای ،برای رفتنت بیدارم مکن
،بگذاربی تو تاابدبخوابم درآغوش رویاهای گرمت...