شعبده باز...
...عجب شعبده بازی هستی تو،که اسم مرا غیب کردی ازتمام صفحه های دفتر
خاطراتت حین تشییع احساسم،کاش میدانستم که ترا من سالهاست باخته ام درنگاه
دیگری ...
...عجب شعبده بازی هستی تو،که اسم مرا غیب کردی ازتمام صفحه های دفتر
خاطراتت حین تشییع احساسم،کاش میدانستم که ترا من سالهاست باخته ام درنگاه
دیگری ...
....حاجی تقبل الله ،حجکم مقبول و...هزاران التماس دعای دیگر،حاجی بوی
ولیمه ات دیشب بسیارآزرددل کودک یتیمی راکه دوشب از زورنداری روزه
بود،حاجی قبله ات کو؟کعبه ت کجاست؟توبنده ی کدام خدایی؟شایدآن خدایی
که پنهانش کرده ای میان گردش تسبیح،خوب نگاه کن کعبه همین جاست در
گردش اشک دورچشمان بچه یتیم....
...وقتی تو نیستی و آسمان شهرمن هنوزآفتابی ست وپرنده عشقبازی میکند درآسمان
،من آنرا به حساب نفهمی روزگار میگذارم،روزگاری که نفهمیدکی باید ببارد،کی باید
بگیرد،کی بایدصاف باشدهماننداحساس من وتو...
...بادبیا!بیاوببراین لاشه ی برگهاراکه عشقبازی فصل هاتمام شد،این مردمان میوه ها
را خوردندوساقه ها را شکستند،توبیا و عریان کن رسوایی درختان عشقباز راکه سایه
می انداختندروی هربوسه ی هوس دار...
…هنوز به عادت دیرینه روتوش میزندعکاس تصویرمرا،خطهای پشینایی و چروک زیر
چشم هایم رااماهیچ عکاسی حسرت پنهان چشمان مرانتوانست پاک کند،زبانی که فریاد
میزدتمام زخم های پنهانم را ....
....به شعرهایم که نگاه میکنم کل قصه داغ بی توبودن است،اماقافیه هارا که میخوانم
همه ضمیرباتوبودن اند،مثل تمام تنهایی هایم،که هرلحظه سکوتش دنیایی ازراز و نیاز
درحضورتوست...
....مس من و کیمیاکام لبت،بوسه ات میدهد جان این تن بیمار را
وقت سحرعشقبازی باعطرتنت مرده حی میکندخاک بی ریشه را...
....زاهد امشب ترک دیرکن،دیرت میخانه ی چشم خمار است
درخلوت مستی ماآتش عشق تاسحربی گمان سرخ و برقراراست
شانه درشانه کنارهم نشینیم برتخت دیرت
او ازسبوی گل بنوشد،عیش من از لب مست و چشم خمار است
کاش تا سحردیرت همچنان میخانه باشد
من کافرواومومن ،جام وسبویت کعبه باشد....
...گاهی میخواهی بنویسی،امانمی شود،حال عجیبی داری،آنقدرسبک که غبارهم از
توسنگین تراست،حباب روحت پرمیکشد،زبانت بسته میشودوتنها نگاه میکنی ،
موجودی یخ زده نیستی،بلکه حیرت ترافراگرفته است ،دست به قلم که می بری
جاذبه ی زمین میکشدت،سنگین می شوی و دست وپا می زنی تاسبک باقی بمانی
اما،امان از این جاذبه ،سنگین ترازآن است که حباب خیالت درآسمان
باقی بماندوبه تلنگری می ترکدوافسوسی پرازغم ترافرامیگیرد،دوست داری فقط
تنها باشی وگریه کنی ازداغ این نشئه ی روح ...عجب حالی داردعشقبازی با
لب یار...
….گاهی زیادی بی تابی میکنم،ذوق می کنم و حرف میزنم،یادم میرودشیرینی
زیاددل آدمهارازودمیزند...
....نازنینم عشقبازی که بلد نبودی کاش کمی با لب خوانی آشنا می شدی تا
می فهمیدی زبان دردهای ناگفته ام را ،زبانش آنقدرها هم سخت نبودفقط کمی
سادگی می خواست !همین...
...پرنده ای که هرشب خواب پرواز می بینددرقفس هم آزاد است...
...فقر می تپد میان بوسه هایت انگارقلبت هنوزداغ است ازتابستان دیگری ،
بروکه من به همین شعله ی رنگین پاییز دلخوشم...
…نه این بار اشتباه نکن من گنجشک قصه ی تو نیستم که برای شکم سیری دنبال
ریزه های خاطرات تو زیر این چنار آمده باشم،من کلاغ سیاه تقویم روزگارم هستم
که آمده ام خاک کنم تمام بود و نبودنم راباخوابهای تو...
... ودرامتدادسینوس کوهها به جایی گم می رسی که محو می شودسلسه ی خاک،همانجا
شروع حیرتاست،جایی میان زمین و زمان،همه ی گمشدگان عالم آنجا جمع اند،
خوب نگاه کن شاید روح من و تو وخدایما هم آنجا گمشده باشد ...
....نازنینم ،چه زودفراموشت شدبی طاقتی هایت،روزگارعجب خوش رقص
است برای صبوری ها،چه می دانم شاید خدا هم باصابران هم دست است هنوز؟....
...زاهدمرا از مرگ نترسان که من باگریه به این دنیاآمده ام
عابری هستم درگذر،که نه بااختیارکه به اجباردنیاآمده ام
من ندارم به زرق این دنیا نیازی
از روز ازل هم ،من به مرگم بارهازیرباران خندیده ام....
...هرگزراست نخواهدشدکمردرختی که سمت آفتاب خم شده باشد،این حکایت
من است و لبهای تو...
...کاش حافظ هم می دانست که شاخه نبات من هم گم شد میان فال
آرزوهای شعرهایش،جایی درقلب ناکجاآبادشهرزادشهرقصه هایش...
... دار میزنندزیرباران مترسک رابی گناه تا شاید،گجشکی هوس بوسه نکندازلبهای
مزرعه فروش اش ...
...عجب روزگاری ست ،من فکرمیکردم که تو دنیای منی ،اماافسوس که آموختم
که به دنیاهم اعتباری نیست...
...کوه خاطرات من هرگزخواب خرگوشی ندارد،فقط گه گاه یخ میزندزیر
یخبندان نگاهت ...
....زردوسرخ وسرخ و زرد،انگارگرگرفته شعله ی فصول برای داغ خاطره ها،تا بار
دیگربنیان کند ترادرسادگی های خیالم ونقره داغ شودسینه ام دوباره بی تو ...
...نازنینم ،کاش می دانستی دفترخاطراتم هنوزعطرترا می دهد،من هرخاطره رابا
جوهری آغشته به خیال تو نوشته ام ...
...روزگارکهنه را وصله با روز نو می زنیم !!فخربرای کهنه ی مستعمل خطاست ...
...نوازش می کندقصاب بره ی رمیده ازچنگال گرگ راتاجگر سرخش زینت
دهدسفره ی شام فردا را ...
.... هیچکس بوی ترا نمی دهدعطرتن تو و بوی نرگس بی همتاست ...