پروانه ....

...واوعشق راپیچیددرپیله ای ازگوشت واستخوان،تاپروانه شودزیباروحی که


 درآن دمیده شدبود،کارعبثی نبودآفرینش اش ،اگرکرم معتقدبه پروازباشد....

عاشق انسانیت...

...من عاشق کسی هستم که مرانمی بینداماهرصبح دعایم میکند،بدون هیچ چشم 


داشتی جواب سلامم رامیدهدوبدورازهرنیازی بهترین ها را برایم آرزومیکند،


من عاشق انسانیت ام...

خطا...

...من مغروربازنده ی عشقم،باورمکن هرسه خطایی که چشم وگوش ودل


 من کرد...

رسوا.....

...کاش بودی تادلم تنهانبود


دست عریانم درآغوشم تنهانبود


کاش بودی تاکه عشق معمای من نبود


روزگارتنهایی من اینقدررسوانبود....

گرگ ومیش...

...چوپان بیدارشوکه سگ گله ات فروخت گوسفندانت رابه یک بوسه ی 


گرگ درگرگ ومیش روزگار...

کوچ....

...کوچ میکندازسرزمین خیالت چکاوک خاطراتم،فصل سرد،فصل کوچ 


پرنده هاوکزکردن میانه دیوارلانه هاست...

اشک آسمان....

...کاش میدانستی که هنوزچکه میکندازسقف خاطرم خاطره هایت،هرچندکه تو


حتی باران آسمان عشقم راندیدی ، باورنداشتی اشک آسمان را...

اعجاز...

...من به اعجازمعجزه ها معتقدم،چون هرگاه اشک چشمانم راباآستینم پاک 


میکنم توظاهرمیشوی روبرویم،آنقدرواقعی هستی که من فکرمیکنم درخوابم...

مردتنها...

...نترس ازتاریکی ای جان من


که مرددرپیله اش تنهایی من


گوشه ،آزادی امشب ازکنج خلوت من


مردتنهای شبت مرد،ای تن آزادی زمن...

کالبدمن...

...ارث من ازهردوجهان واژه ی یک احساس است


کالبدمن خانه ی خال لب یک  پیمان است


گرچه سبونازک وواژه ی گفتارنحیف است


اماقدردوعالم جوشش می دررگ وخونش هویدااست....

نیمه ی من ...

...من تمام خوابهایم راباتوقسمت میکنم،نیمه ی من بیدارونیمه ی توخواب،


نیمه ی من غرق درنگاه ونیمه ی تومغروق رویا،قسمت تویک نیمه ی عاشق و


قسمت من یک نیمه ی خوابیده درخواب یک رویا...

تنهایی بی رنگ...

...ودراین یخبندان احساس،نمیدانم چراهرگزپژمرده نمی شودگل سرخ


 لبانت،سرخ است وپرازشبنم وآماده ی عطرافشانی هنوز،نمی دانم


 چراباورنداردکوچ احساس را ازاین سرزمین،مردن شقایق های بی گناه را


،روئیدن علف های هرزوبی ریشه راوخشکیدن آغوش های گرم پرازاحساس


 را،اماهرچه که هست پرازامیداست دراین روزگارتنهایی بی رنگ و


سردشتا...

روزگارمردم فریب...

...یکی به در،یکی به دیوار،یکی به میخ پولادین می آویزدغم اش راوخاطره هایش 


را،ومن به طناب دارمی آیزم خاطره هایم را،تاشایدبمیردوبوی تراندهدروزگار


سخت تنهایی مردم فریبم ...

عزادار...

...لبهایم سیاه است وکبود،عزادارند،عزادارغربتی که تاوان نفهمی روزگار


ازافکارمن است،مرگی تدریجی که ابتدافراموشی می آوردوبعدبه کمامی برد


وسپس...

لبهای دوخته....

...لبهایم را دوخته ام بهم،حرفهایم را چال کرده ام درقبردهانم،مبادا


نامحرمی بشنودسخنی یاسری از اسراربین من و تو،خیالت راحت نازنینم 


،توعشقبازی کن ومن سکوت میکنم تاابدالدهری بی پایان....

زمین و آسمان....

...پرنده پرواز رادوست داردنه برای نیازوجدایی از زمین نه هرگز!بلکه گه گاه 


خویشتن گمشده اش رانه درزمین که درآسمان می جویدواندکی ازآسمان به کاشته ها و 


داشته هایش خوب نظرمیکند،کاش گه گاه ماهم لحظه ای اززمین جدا


می شدیم.... 

خالق احساس....

...من همان قایق پاروشکسته ام که به پهلوافتاده ام درساحل مرداب خواب 


زده ی آغوشت،من توان تحرک ندارم وتوحس نیاز،کاش می دانستم از کی 


تو به این بی نیازی ازآغوشم رسیده ای ؟ای خالق احساس نیازمن...

خونابه ....

...هضم نخواهدشدانگار، استخوان دردی از یادتو که مانده درگلویم ،فقط هر روز 


خش برمی داردو زخم ،حنجره ی خونابه خورده ام بی تو...

نقطه ی پرگار...

...دردایره ی قسمت عاقلان درفتنه ی اوهام پی نقطه ی پرگارمی گردندو


عاشقان درنقطه ی پرگارهردم جام می نوشندوجان به جان آفرین جانانه 


بسپارند...

خداحافظ....

...خداحافظ ای مانده از من جدا


کناری افتاده تنهاازمن بجا


خداحافظ ای این تن خسته ی من


نشسته داغی ازتقدیرمن بر جای من


خداحافظ ای نگاه خسته ی بارانی من


ای شکسته سبویت میان خار دشت اهرمن


خداحافظ ای بازی کودکانه ی دستان کوچک من


خداحافظ ای رد بوسه ی مادرکنارگونه ی خیس من


خداحافظ ای از من تو یادگار


برسردرکوچه های شهر من ماندگار


خداحافظ ای تیرباران پر نشان


شاهدگمنام بی سر و بی نشان


خداحافظ ،خداحافظ ای یارخسته ی من


لباس کهنه ی عشقبازی های من


خداحافظ ای تن ،ای یادگاردست ساز پروردگارو خالق من


خداحافظ ،خداحافظ ای مستی شب های بی ستاره ی ابری من


من رفتم ،خداحافظ ای سرزمین مادری من


سپردم یادگاری هایم را به تو،خوش نگهدارش ،خداحافظ ای یاران 


شب زنده دار بی خواب من....