….کنار پنجره ی کافه ایستاده ام ،بوی تندقهوه می آیدطوریکه طعم 


تلخش را احساس میکنم،ازپنجره سیمای نیمه روشن داخل را می بینم با


 همان حال و هوای همیشگی ،چهار،دو یا یک صندلی مقابل یک میز،


اماخاطره ی تلخم آن کناربویش ازطعم قهوه تتلخ تراست،خاطره ی دو


صندلی و یک میزکنج دیوارکه حالا خالی از من و تو خاطره های نیمه روشن 


است،کاش بودی وقهوه ای تلخ نوش جان خاطرات شیرین مان می کردیم ...