...هنوز بوی باروت میدهدنیم پلاک سوخته ات کاش می دانستم کجاست قبر بی 


نشانت،تو پهلوان هیچ قصه ای نبودی جزقصه های هزار و یک شب خوابهای من 


و مردتمام قصه های شبهای تنهاییم ،کجایی پهلوانم که بدجوردلم تنگ شده برای 


گرمی صدایت،وبرای نوازش دستانت کاش لااقل بادعطر تنت را یک روز 


صبحگاه تخفه آورد برای سینه ی سوخته ام از تنهایی ...