...گاهی میخواهی بنویسی،امانمی شود،حال عجیبی داری،آنقدرسبک که غبارهم از


توسنگین تراست،حباب روحت پرمیکشد،زبانت بسته میشودوتنها نگاه میکنی ،


موجودی یخ زده نیستی،بلکه حیرت ترافراگرفته است ،دست به قلم که می بری 


جاذبه ی زمین میکشدت،سنگین می شوی و دست وپا می زنی تاسبک باقی بمانی 


اما،امان از این جاذبه  ،سنگین ترازآن است که حباب خیالت درآسمان


 باقی بماندوبه تلنگری می ترکدوافسوسی پرازغم ترافرامیگیرد،دوست داری فقط 


تنها باشی وگریه کنی ازداغ این نشئه ی روح ...عجب حالی داردعشقبازی با 


لب یار...