نفهمی روزگار...
...وقتی تو نیستی و آسمان شهرمن هنوزآفتابی ست وپرنده عشقبازی میکند درآسمان
،من آنرا به حساب نفهمی روزگار میگذارم،روزگاری که نفهمیدکی باید ببارد،کی باید
بگیرد،کی بایدصاف باشدهماننداحساس من وتو...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر ۱۳۹۲ ساعت توسط سیامک سپهریان(09156862915)
|