محبوس درد....
...من آن مستم،دیوانه ای که بودم و هستم
توآن زیبای من ،من همانم که آشفتم زدستم
توآن آخر،توآن اول،من همان محبوس دردم
توآن آسوده ازمن،من گرفتارپیمانه وزخم ام
توچشمت فتنه دارد،شاید،اماخودمن فتنه انگیزم
میان آتش عشق هرشبم هیزم دردریخته و می ریزم
کاش میدانستی ،بی تو هرشب با درودیوارخلوتی دارم
باناخن سنگم روی آجروچوب ،چنگ ونی می نوازم
دردعشق راآغوش میکشم تاسحر،بازخمه هایت عشقبازم
هرصبح ازدامنت زاده شده،هر شبی درآغوشت جان داده وجانبازم
زخمه برسیم وتارجانم می زندزخم هایم
درخیال خلوت من ومهتاب ناگاه حرف عشق میزنددردهایم
آسوده باش،آسوده بخواب ای مهربانم
امشب هم می خوابانمش باهربهانه کودک دردهایم
اماتاسحرراهی نیست ،بیدارخواهدشدطفل زجه هایم
من که میخوابم این بارتوخواهی ماندو این کودک دردهایم
مادری کن برایش چون بی مهرمانده تمام کودکی های احساسم ....