...خسته ام ازلبخنداجباری


ازحرفهای بی ریشه و تکراری


خسته ام ازهرنگاه هرزه بار


نوشتن نامه های  عاشقانه باسرنیزه واجبار


خسته ام ازصورتک های شادبی روح


جسم های روان زردمرده وبی روح


خسته ام ازآسمان سیمین بی ابروکبود


خسته ازتن های باران ناشسته ی مشت برتن کبود


خسته ازقهرمانهای پوشالی وعشق های سست خانه چون تارعنکبوت


نشاط دل فریب مردمان بدطینت وتوراندازوعنکبوت


خسته ام ،خسته ازدردهایی که دردنبود


زخم هایی که زخم نبود


حرف دل هایی که حرف جان نبود


آغوش های سردی که اصلا گرم نبود


خسته از تمام فصل های یک رنگ زردوخیس


چشم های سرخ کودکان سیاه وتن های  لخت وخیس


خسته ام ازکج فهمی مردمان فهیم آدم نما


نامردمان تنگ چشم فرخ لقا


خسته ام ،خسته ازدرک همنوعان هم پرست


خسته ازتفاهم سرمیزهای رنگین  مردمان رنگ پرست


خسته ازحدزنان رهزن بدمست مست


یاکافران نمازخوان شب پرست


زاهدبیاکوله بارخویش بندیم و رویم


چون امیران غافله سرخوش شده درغبار فراموشی شویم...